خرید بک لینک
 
aliakbar
 
 
 

در کوچه'>کوچه‌پس‌کوچه‌های درد، من پزشکم؛ نمیخواهم از آنانی باشم که تنها نسخه می‌نویسند، بلکه دوست دارم از آنانی شوم که شب‌ها با سوز دل مردم ، تب می‌کنند. سی سال از بهار عمرم گذشته و هنوز شکوفه‌های زندگی‌ام به نام دیگران می‌شکفد.

یک هفته در ماه، دل به ییلاقی دور می‌سپارم؛ جایی که جاده‌ها خاموش‌اند و امید، گاه در چشمان مادری با چادر نخی گلدار، برق می‌زند و واژه مادر دلم را می لرزاند. کلبه‌ای که سقفش با مه حرف می‌زند و کودکی با گونه‌هایی سرخ، با لبخندش درد را کوتاه می‌کند.

باقی روزها در هیاهوی شهر، نبضم به نبض بیمارانم گره می‌خورد. زیر لب دعایشان می‌کنم و می‌دانم: التیام، گاه بیشتر از دارو، از دل برمی‌خیزد.

و دیروز حرف های بابا و درد و دلش بمن فهماند که باید بیشتر پیش او بمانم. او ساکت است، اما نگاهش پُر از تاریخ است، مثل یک درخت پیر بلوط که هنوز سایه می‌افکند. شب‌ها برایم چای می‌ریزد و بی‌صدا دعا می‌خواند؛ دعایی که بوی مهر می‌دهد.

دل‌تنگی؟ هست. عشق؟ شاید ...

من پزشکم، پسر سی‌ساله‌ای که به جای دفتر خاطرات، پرونده‌ درد مردم دارد. من مسافر روستاهایم، در پی مرهمی بر زخم‌هایی که گاه با دارو درمان نمی‌شوند، بلکه با حضور، با نگاه، با شنیدن.

و شب‌ها... شب‌ها که سکوت خانه را پر می‌کند، با خود زمزمه می‌کنم:
«ای که درد آفریدی، کاش دل درمان‌گر را نیز دریابی.»

 || نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 20:20&nbsp توسط aliakbar  | 
   

برچسب: نویسنده: بهنام زارعی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 22:02

صفحه بندی