خرید بک لینک

تمام این روزها را به تو اندیشیدهام!
تمام این روزها را که اگر بودی باید به این فکر میکردم که چه هدیهای در خور برایت بگیرم!

تمام این روزها را به برق نگاه چشمان سبز-آبیت وقتی از شوق تر میشد و طیف صورتی هم به رنگهایش اضافه میشد، به آن موهای سیاه همچو شبت!

تمام این روزها به تو اندیشیدم، به تمام خاطراتی که با تو و در کنار تو داشتم! و جای خالی بزرگت در قلبم تیر کشید و نبودنت را، دردمندانه فریاد زد!

تمام این دو سه روز را به تو اندیشیدهام!  
به این که حال که ندارمت، چگونه بهترین واژههایم را به زنجیر زبان بکشم که گوشهای از آنچه در قلبم میگذرد را نشانت دهد تا هدیهای شود نثار روح شریف و بزرگت!  
و عجیب اینکه هر چه بیشتر وسواس به خرج دادهام واژهها دیریابتر و فراریتر شدهاند!

حالا دیگر هیچ ندارم جز این واژههای معمولی، که آنقدر خرج شدهاند که دیگر نه نابند و نه ویژه، اما با همین واژههای معمولی مینویسم:
ای کسی که قالب تنم را به من بخشیدی و ای کسی که به عنوان اولین و بزرگترین معلمم جان روشنم دادی!
ای کسی که اولین عاشقم در این دنیا بودی!
ای کسی که یادم دادی تا پای جان پای عزت و شرافت و آرمانهایم بمانم و آنها را به هیچ چیز این دنیا نفروشم!
پسرت، علی اکبرت، با همین واژههای معمولی و با دنیا دنیا دلتنگی میگوید:
تولدت مبارک نازنین مادرم!
تولدت مبارک!
امیدوارم در فراسوی مرزهای زمان و مکان، به آرامش رسیده باشی، اما خدا میداند که من بیتاب روزی هستم که پشت دروازههای مکان و زمان همچون روزهای گذشته میآمدی به سویم بیایی و مرا مانند همان روزها در آغوش بگیری و همچنان که گونهام را میبوسی بگویی " ســــلام دکترم! عـــــشــق مـــــن!" !!!

پس به امید دیدار در آن روز  در پشت دروازههای مکان و زمان!

و.....

تولدت مبارک عـــــشق من!!!

پسرت علی اکبر

برچسب: نویسنده: بهنام زارعی تاريخ: دوشنبه 21 مهر 1399 ساعت: 15:56

صفحه بندی