
دیروز بعد از مدتها دست دلم را گرفتم و رفتم خیابان 1 زدم.
به عمد ماندم تا غروب شود و چراغهای شهر شبهای روشن، شهر بارانهای نقرهای روشن شوند.
در این بازی رنگ و نور با پس زمینهای از اجرای نوازندگان و خوانندگان همیشگیِ پیاده راه، قدم زدم و قدم زدم.
قدم زدم و با چتری مانده در دست، خود را به بارانی و هوایی که بوی برف میداد سپردم، به آسمانی که هرگاه به این رنگ در آید یعنی برفی در راه است، به بازتاب نورها، به نوای زیبای موسیقی!
قدم زدم تا برخی چیزها را از خاطر ببرم و برخی دیگر را به خاطر بیاورم.
برچسب:
نویسنده: بهنام زارعی