امروز کنار درخت آلبالویی که خودت کاشتی بودم درختی که عاشقش بودی، باور نداشتم روزی بیاید که ...
آن زمان یادت هست ؟ یک ماه شیراز منزل داداش بودم وقتی این نامه در شیراز از تو به دستم رسید که در آن از دلتنگیات برای علی اکبرت نوشته بودی، اصلا به ذهنم نمیرسید که در نبودنت هزار بار بخوانمش و تو را با حسرت و دلتنگی در لابه لای سطرها و کلمههایش بجویم!
اما دنیا با باورهای ما کاری ندارد!
آن روز آمد ، سالهاست که هر روز و هر آنش، بی تو بر من گذشت روزهای نزدیک 1، اندوه نبودنت، حسرت دیدنت باری شد بر 1!
سالهاست تبریک تولدت را بر بال باد نوشتم و به سویت فرستادم تا شاید به دستت برسد!
و هر بار آن را اینجا مینویسم تا شاید در آن عالمی که تو هستی یا راهی به مکنونات قلبم داشته باشی، یا راهی به مکتوبات قلمم ...
تولدت 1 1 دلم!!!
ممنون که روز پزشک رو در خواب به علی اکبرت تبریک گفتی
وای که علی اکبرت چقـــــــــدر دلتنگ توست!
چقـــــدر نداردت!
چقــــــــدر در دنیای این روزهایش کم داردت!
امید که همواره در باغهای پر از عطر شکوفههای لطف و مهربانی خداوند باشی عزیزم!
پسر دلتنگت، علی اکبرت
برچسب:
نویسنده: بهنام زارعی